صبحی که داشتم می آمدم سر کار، باز کسی بود که به یادم بیاره باید از ایران برم. زنگ هم زدم 110 ولی ته دلم می دونستم که فایده نداره.
اینم یه حسه جدیده. که صدات بلرزه و اشکی نباشه. نه حتی یه بغض کوچولو. حتی حس کنی چشمات خشک تر می شن پنداری.
هنوز اون ته ته یکی هست که کمی عاقله. که بگه این ربطی به ایران نداره. این به پدیده یی ربط داره به نام مرد.
بعد هم می گه این یه بیماریه. مثل اینکه بهش می گن
exhibition. بعد هم می گه هر جای دنیا ممکنه از این بیمارا باشن.
فقط نمی فهمم چرا وقتی می بینش، بلند می گم که بشنوه، …م به این مملکت. بهانه است. می دونم.
ریشه داره از پا در میاد.
بهانه است.

اول، خیلی سعی کردم به روی مبارک نیارم و مثل یک شیر زن مبارزه کنم. ولی نشد. مجبور شدم پناه بیارم. مجبورم، می فهمی. مجبورم. بعدش خب شمردم، گفتم بذار تا به ده نرسیده بی خیال بشم و یه چیز دیگه پیدا کنم. هشت تا شده بود. بعدش حساب کردم دیدم، اگه تند پیش برم، مرض دارم دیگه، تند پیش می رفتم، اگه می رفتم، زود می رسه به هفته ایی یک بسته. بعدم خب زودتر می رسه به روزی یک بسته. (دلیل داره این حساب کتابا.) بعد خب فرض می کنیم وینستون قرمز باشه که بسته ایی هزار تومنه. بعدش می شه ماهی سی هزار تومن. بعد اونوقت دیدم که آقا جان! من که خرید کتاب هم حالمو خوب می کنه، می رم جاش کتاب می خرم! بهتر از اینه که معتاد بدبخت بشم که! (خیلی پیام اخلاقی داره این گونه ی اول، دقت کنید.) بعدم قول دادم به خودم گیر ندم که اینهمه کتاب نخوونده داری… . یعنی با هر چی سیگار کنار بیام با بویی که انگشتام می گیرن، نمی توونم کنار بیام. هزار بارم شستم. هزار بارم عطر و اینها. ولی فایده نداشت. ولی به این شرط که دیگه کتاب خریدی، سیگار نکشی ها! کثافت مرض! رفیق ناباب همینه. پریشب که سیگار به دست رفتم تو، می گه واااای! چقدر بهت میاد. خیلی شیک شدی.
دوم، بابا جان! بنده یه اقیانوس به عمق یک متر رو ترجیح می دم به یه حوض عمیقه، عمیقه. اقلا اینجوری وای نمیسم جلوی پنجره و عارفانه بگم، به قول نیما یوشیج، هوا بس ناجوانمردانه سرد است.
سوم، دعای اواخر ماه رمضان، خدایا به مقداری رایحه جدید برای ادکلن های مردانه نیاز داریم. مردیم بابا جان. هزار ساله انگار اینها همین بو رو می دن. البته، یکم پول برای خرید یک عطر جدید برای خودمان هم مرحمت کنید ممنون می شویم. مرسی.
چهارم، می گم این قدسی خانوم! خانوم سابق حاج یونس فتوحی رو عرض می کنم، پنداری باورش شده که هر که شد محرم دل در حرم یار بماند. دیوانه. (من خیلی جدی این سریال رو دنبال می کنم خواهر.)
پنجم، خدا هیچ بنده خدایی رو مهندس نکنه. منظورم اینه که ذاتا مهندس نکنه.
ششم، این ویژال استودیو 2005 رو که نصب می کنین ها! یه نگاه بندازین، سه تا عکس داره که موقع نصب رویت میشن. یک خانوم و آقای چشم بادومی، یکیم یک آقای هندی. چه فکری می کنین؟؟؟ اینکه آسیایی ها باهوشن و برنامه نویس های خوبین؟ بنده که معتقدم بلکم برعکس.
هفتم، زیاده جسارت است!
ببین! هم من می دونم، هم تو، و هم همه هم سن و سالهای ما که هنوز ایران هستن. ایران بدترین و کثیف ترین و بی نظم ترین و افسرده ترین و … کلا، ترین کشور دنیاست. ولی داری کم کم یه کاری می کنی که چه من برم، و چه تو اینجا نباشی، بگم خدا رو شکر، حداقل فلونی پیشم نیست. این رو یادگار داشته باش از من، تو حتی توی بهشت هم چیزی پیدا می کنی که درباره ش غر بزنی. پس جون هر کی دوست داری، یقه دکتر رو ول کن. نه اینکه من بگم دکتر گل ناز من، نخیر. ولی من فکر می کنم، وظیفه من اینه که آدمای اطرافم اقلا فکر نکن ای بابا! الف، نون که هست، این دختره هم که هست، دیگه وا ویلا. باور کن بودن سخته. اصلا همون موقع که زدن در باسن محترم که های های گریه کنی، دیگه باید حالیت می شد چه خبره دنیا.
به خدا شاهکار نیست از در که میای بیرون، اسفالت ترک خورده خیابون رو ببینی. منم می بینم. همه می بینن. ولی اینکه بخوای به بغلدستیت نشون بدی ترک رو، دیگه خیلی شاهکاری. ببین اون موقعی تو می شی کسی که بودنش غنیمت، که نذاری کسی ترک رو ببینه. حالیته؟

می‌گویند ابراهیم، خلیل الله بود. دوست خدا. می‌گویند موسی، کلیم الله بود. با خدا حرف زده بود. و می‌گویند علی، گفته “من هرگز عاشق چیزی که نتوانم ببینم نمی‌شوم.” و علی عاشق خدا بود. و می‌گویند، خدا، خود گفته، “اگر بندگان من می‌دانستند که من تا چه حد مشتاق آنها هستم، از این اشتیاق جان می‌سپاردند.” و می‌گویند خدای هر کس به اندازه خود اوست. به اندازه‌ی نیازش.
کاش که خدای من، در چهار دیواری خانه جای نگیرد.
و کاش که خدای من، به سرعت چهار چرخ حرکت نکند.
و کاش که خدای من، به سبزی یک کارت نباشد.
و کاش که خدای من، در حساب بانکی‌ام پر نشود.
و کاش که خدای من، در کاغذی به نام مدرک مهر نشود.
و کاش که خدای من، مارک نداشته باشد.
و کاش که خدای من،‌ از لای انحناهای یک تن بیرون نشود.
و کاش که خدای من، در صندوق خیریه، تسویه نشود.
و کاش که خدای من، از بین برنده‌ی جبر جغرافیایی‌ام نباشد.
و کاش که خدای من، به کمیابی طلا نباشد.
و کاش که خدای من، در دسترسم باشد. رگ گردن… .
و کاش که خدای من، نرنجد به کلامی، ناشکری… .
و کاش که خدای من،‌ قدر نداشته باشد، حتی به اندازه یک شب.

هنوز خدای من به قدر آرامش است، به اندازه نشاط، بزرگ می‌شوم… روزی و بزرگش می‌کنم.

من که حوصله نوشتن ندارم، ولی شما اگه دلتون یه فیلم خوب می خواد
La sconosciuta،
Giuseppe Tornatore

رو ببینید. به خصوص اگه دلتون برای قلقلک احساساتتون تنگ شده. فقط جعبه دستمال فراموش نشه… . بلکم نیازمند بالش شدین… .

ملت عجیبی هستند آدمهایی که سالگرد شروع جنگ را یاد می کنند. و بعد ادعای صلح طلبی دارند

فیلسوفانه ش می شه: شاید اگه یه هر آدم جدیدی به شکل درمانی برای نبودن تو نگاه نکنم، کسی جای تو رو بگیره.
عاشقانه ش می شه: دلم برات تنگ شده، خیلی… .
افزودنی: شهریور و مهر و پاییز بهانه یی ست برای دلتنگی همه ی سال… .

پرسیدی، اگه من گلوت رو ببوسم چه احساسی داری؟
جواب دادم، وای انگار یه دفه بپرم توی یه استخر آب سرد.
عصبانی شدی. داد زدی. رگ روی پیشونیت برجسته شد. که بی احساس. که تو هیچی نمی‌فهمی. که اصلا حیف من. که لیاقت اینهمه دوست داشتن رو نداری… .
ولی بهترین حس من بود. آب سرده یهویی.
شاید چون تو مرد بودی. شاید چون من زن بودم.
شاید هم نه. چون تو یه آدم بودی و منهم یکی دیگه.
یه روح، دو جسم؟ آقاهه راست گفته. ستونهای یک خوونه. می‌شه یکم بری اون طرف؟

امروز بعد از بیست ماه و شانزده روز، دوباره رفتم سر کار
پی نوشت بی ربط: حال ما خوب است، تو هم هر غلطی می خوای بکن

من نه منم

سخت است که آدم خودش باشد. می‌توان گفت هیچ کس، هیچ وقت خودش نیست. مگر آنکه پیش بیاید در جزیره‌یی تنها زندگی کند، از ابتدا، و سپس ادعای خود بودن را فریاد کند.
آدم کلاف سر در گمی ست از آدم‌های اطراف، محیط، فرهنگ، و… .
بیهوده نیست که خالق، آدم‌ها را پراکنده کرده روی زمین. که با هم یکی نباشیم، و گرنه اصل یکی است.
حالا آدمی که در جمعی و جامعه‌یی زندگی می‌کند باید تجربه کند تا خودش را بشناسد. باید با حوادث مختلف روبرو شود تا ضعف‌ها و قدرت‌هایش معلومش شود. این کار با خواندن و دیدن و شنیدن امکان پذیر نیست. گول خوردن است.
در هفته‌یی که گذشت، من زندگی‌ایی را تجربه کردم که همیشه هراسانم می‌کرد. نوعی از بودن را بودم که انگار دور بود از من. همیشه تصورم این بود که اگر چنین شود، چیزی از من نمی‌ماند. فکر می‌کردم اینکه بگذرد دیگر منی وجود نخواهد داشت. فکر می‌کردم آدمی که من هستم ضعیف‌تر از آن است که تاب بیاورد. ولی… شگفت انگیز بود، حالا می‌دانم که من نه تنها آدم ضعیفی نیستم، بلکه نیرویی دارم که حیرانم می‌کند. تصویری که از خودم داشتم، درست تصویر شعر ناجور کودکی بود. “دختره اینجا نشسته، گریه می‌کنه، زاری می‌کنه… .” ولی حالا دختره، نه دلش گریه می‌خواد، نه دلش زاری می‌خواد. دلش می‌خواد پرواز کنه، دلش می‌خواد سهمش رو از زندگی اون جوری بگیره که خودش می‌خواد، نه اونجوری که بهش می‌دن. دختره حالا پر شده از انرژی. انرژی که بهش می‌گه آدمیزاد عهده دار امانتی‌ست، … .
اصل این تجربه اونقدر مهم نیست، که تاثیراتش. دارم کسی رو می‌بینم که تا به حال پنهان بود. رویِ رو، لایه‌ی اول، یه آدم خونسرد نشسته، لایه‌ی دوم آدمی ست که نه تنها قربانی نیست، که قهرمانه. آدمی که باور کرده زندگی فقط ماله اونه… .
پیش از این بارها و بارها به این چیزها فکر کرده بودم. روزهای زیادی رو با انرژی و اندیشه‌ی مثبت شروع کرده بودم، ولی به شب نمی‌رسید… . و دختری به خواب می‌رفت که از ذهنش دور نمی‌شد “مگه من چه گناهی کردم …” ولی چند روزه که دختره می‌دونه، نه گناهی کرده، نه کسی یا چیزی قصد نابودیش رو داره. دنیا توی دستهای منه… .

Next Page »